تاريخ : چهار شنبه 25 ارديبهشت 1398برچسب:, | 1:35 | نويسنده : ✿↝ ..ℳΘɲส.. ↜✿

 

هوا سرد بود و زمستانی .اهل بافتن نبودم

اما شروع کردم به بافتن شالی برای او تا مبادا سرما بخورد .

هنوز شالم تمام نشده بود که رفت .

آن هم بی خداحافظی  ، رفتنش باورم نشد.

تا به خودم آمدم دیدم؛

شال نیمه تمام در دستانم مانده است.

زمستان تمام شده، برفی هم نیست، سرمایی هم نیست ،دستان گرمی هم نیست.

هوا گرم است آفتاب بی رحمانه می تابد.

دلم هنوز زمستانی است چشمانم بارانی.

کاش برگرد تا این شال نیمه تمام را تمامش کنم.

کاش برگرد تا زمستان دیگر...

 

 


برچسب‌ها: